سویۀ کاربردی داشتن فرایند فهم

0
65

در هرمنوتیک پیشارومانتیک، یعنی هرمنوتیک پیش از شلایر ماخر، فرایند تفسیر متن فعالیّتی مبتنی بر کاربری قواعد لفظی و ادبی قلمداد می‌شد. شلایر ماخر نخستین کسی بود که به ناکافی بودن اتّکا به صرف قواعد دستوری و زبانی، برای فهم کامل معنای متن، تفطّن پیدا کرد. از نظر وی، فهم کامل متن، مبتنی بر دو گونه فعالیت است: الف) تفسیر دستوری (گراماتیکال) که عملی متکی بر قواعد لفظی و ادبی است. ب) تفسیر روان‌شناختی و فنّی (تکنیکی) که به دنبال درک فردیّت مؤلف و بازسازی دنیای ذهنی اوست. همچنان‏که نگارش و فرایند تولید متن، دو مرحله دارد (آنچه در ذهن مؤلف می‌گذرد و آنچه در قالب عبارت بیان می‌شود)، فرایند فهم و تفسیر متن نیز دو مرحله دارد: فهم آنچه به قالب زبان درآمده است (تفسیر دستوری) و فهم آنچه در ذهن و نیت صاحب سخن گذشته است (تفسیر روان‌شناختی).
تفاوت شلایر ماخر با هرمنوت‌های قبل از خود، در آن است که از نظر وی، فرایند فهم متن پیوسته نیازمند تفسیر و فعالیت تفسیری فهم‏کننده است که در قالب تفسیر روان‌شناختی و حدس و پیش‌گویی در مورد دنیای ذهنی مؤلف و قصد و نیّت او اتفاق می‌افتد. امّا از نظر هرمنوتیک پیشاشلایر ماخر، فرایند فهم متن، یک جریان عادی و معمولی اعمال قواعد دستوری و ادبی است و گاهی به ‌طور اتفاقی، نیاز به تفسیر است و دلیل این تفسیر در واقع، رفع ابهامات متن است، نه آنکه این تفسیر موردی، فعالیتی حدسی و پیش‌گویانه درباره دنیای ذهنی مؤلف باشد؛ بلکه در فضای ادبی و دستوری، رفع ابهام می‌شود. بنابراین در هرمنوتیک رومانتیک که شلایر ماخر و ویلهلم دیلتای منادیان آن هستند، فرایند فهم متن، شامل دو عنصر فهم و تفسیر گردید. هانس گادامر از این مسئله که فرایند فهم متن، مشتمل بر عنصر تفسیر نیز هست با عنوان دستاورد مهم هرمنوتیک رومانتیک یاد می‌کند و می‌گوید: «فهم، هماره تفسیر است و ازاین‌رو، تفسیر، شکل آشکار هرگونه فهم است».
گادامر بر آن است که باید پای را فراتر از هرمنوتیک رومانتیک نهاد و فرایند فهم را مشتمل بر عنصر سوّمی دانست که همان «سویۀ کاربردی» است. بنابراین، از نظر وی، سه امر فهم، تفسیر و کاربرد، اجزای ترکیبی هستند که فرایند واحدی به نام فهم و تجربۀ هرمنوتیکی را می‌سازند.
سویۀ کاربردی برای فهم، اشارۀ به یک قابلیت و امکان در امر تفسیر نیست؛ همان‌طور که نمی‌توان آن را یک توصیه اخلاقی یا فنّی دانست. گادامر با تأکید بر سویۀ کاربردی‏داشتن فهم، در صدد نیست به ظرفیت متن برای پاسخ‌یابی مسائل حال و حاضر خوانندۀ متن اشاره کند. تأکید وی بر این نکته است که هماره هر فهمی علاوه بر تفسیری‏بودن، مستلزم سویۀ کاربردی‏داشتن نیز هست. از نگاه او، تحلیل پدیدارشناختی فهم، ما را به این نتیجه می‌رساند که فهم در همۀ اشکال آن، افزون بر تفسیری‏بودن، جنبۀ کاربردی نیز دارد. سویۀ کاربردی جزء فرایند فهم است، نه آنکه یک توصیۀ علمی دربارۀ فهم باشد.
وجودی‏بودن فهم و دخالت موقعیت هرمنوتیکی و پیش‌داوری‌ها و پیش‏فهم‌های فهم‌کننده در فرایند فهم، سرّ و نکتۀ تفسیری‏بودن فهم و سویۀ کاربردی‏داشتن آن است. ازآنجاکه فهم، محصول گفت‌وگوی فهم‌کننده با موضوع و اثر است و این گفت‌وگو بدون به‏میان‏آوردن پیش‏تصورات و پیش‏داوری‌ها میسّر نمی‌شود، فهم بدون تفسیر محقّق نمی‌شود؛ زیرا تفسیر چیزی جز ورود به فرایند گفت‌وگو با اثر و به‏سخن درآوردن آن در افق هرمنوتیکی فهم کننده و ترجمه کردن و به زبان خود در آوردن زبان متن و اثر نیست. این تفسیر است که افق هرمنوتیکی لازم را برای آنکه معنای متن و اثر، در آن افق به فعلیّت و آشکارشدگی برسد خلق می‌کند.
سویۀ کاربردی‏داشتن فهم نیز با مسئله موقعیت هرمنوتیکی و دخالت افق معنایی فهم‌کننده در فرایند فهم‌ گره خورده است. ازآنجاکه گادامر فهم متن و اثر را نه وصول به «معنای اثر و متن نزد مؤلف»، بلکه «معنای اثر برای فهم‏کننده» می‌داند، افق معنایی مفسّر و علاقه‌ها و انتظارات و پیش‏فهم‌ها و پیش‌داوری‌های او – که موقعیت هرمنوتیکی وی را می‌سازند – در فرایند فهم سهیم می‌شوند و هیچ فهم و تفسیری منهای ارتباط با مسائل و موقعیت هرمنوتیکی فهم‌کننده شکل نمی‌گیرد. هر مراجعه‏کننده به متن و اثر و یا یک حادثه تاریخی، بر آن است آن را برای خود فهم کند؛ یعنی آن را بر شرایط و موقعیت هرمنوتیکی خویش منطبق سازد و آن متن و حادثه و موضوع را برای خود و در موقعیت و افق و شرایط خویش به سخن درآورد؛ نظیر مترجمی که می‌کوشد متن بیگانه را به گونه‌ای ترجمه کند که برای مخاطب همزبان خود، مناسب باشد.
جین گروندین، وجه سویۀ کاربردی‏داشتن فهم در هرمنوتیک فلسفی را چنین تقریر می‌کند:
زمانی که چیزی را می‌فهمیم، آن چیز را به خودمان ارتباط داده‌ایم؛ به این طریق که ما در فرایند فهمیدن در جستجوی پاسخ برای پرسش‌های خود هستیم. هر عمل فهمی، برانگیختۀ از پرسش‌هایی است که از قبل ابعاد و خطوط فهم را معیّن می‌کند. یک متن فقط به این دلیل به صدا در می‌آید که پرسش‌های امروزین پیش او نهاده شود. پس نقش پرسش و پاسخ در شکل‌گیری فهم، توجیه‏کنندۀ دخالت سویۀ کاربردی در فهم است؛ زیرا پرسش‌های ما متأثر از موقعیت هرمنوتیکی ماست.
نگارنده کوشید در این هفت‌ بند، به اجمال اهم محورها و نکات اصلی نظریۀ تفسیری هرمنوتیک فلسفی را مرورد کند. باید دانست نکات فلسفی و رهاوردهای هرمنوتیک فلسفی، به این هفت محور، محدود و منحصر نیست، ولی پرداختن به تمامی آنها در این فصل ضرورتی ندارد و خوانندگان علاقه‌مند می‌توانند به برخی آثار تفصیلی مراجعه کنند. این معرّفی اجمالی نظریۀ تفسیری هرمنوتیک فلسفی، برای ورود به بررسی بازتاب هرمنوتیک فلسفی در حوزۀ حقوق، کفایت می‌کند.

 

بریده ای از کتاب هرمنوتیک حقوقی اثر استاد احمد واعظی